







همه ما بواسطه رابطه ای که با پدر و مادرمان در دوران کودکی داشته ایم تحت تاثیر عقده ی مثبت یا منفی مادر و پدر قرار می گیریم. این عقده ها در صورتی که دیده نشده و مورد تحلیل قرار نگیرند، مانع اصلی بلوغ و جدایی و استقلال روانی ما از والدینمان خواهند شد. در اینجا به توضیح سه مرحله اساسی در ایجاد عقده ی مثبت و روند کسب استقلال روانی ازآن می پردازیم:

عقده ی مثبت عقده ای است که در آغاز تأثیر مثبتی بر احساس فرد نسبت به زندگی، و بنابراین تأثیر مثبتی بر رشد هویت او نیز داشته است. تأثیر این عقده در آینده و تا وقتی که زمان رهایی از بند والدین فرا برسد، تداوم خواهد داشت.
عقده ی مادر مثبت به کودک این احساس را می دهد که هستی، حق مسلم و بی چون و چرای اوست. او موجود جالبی است . او بخشی ازجهانی است که همه نیازهای او را-تمام و کمال- ارضا می کند. در نتیجه، ایگو می تواند به “دیگری” اعتماد و با او ارتباط برقرار کند.
بدن، پایه و اساس عقده ی ایگو است. عقده ی مادر مثبت، به ما مجال می دهد که نیازهای بدنی مان را به عنوان چیزی “بهنجار و عادی” تجربه کنیم و آن ها را به شیوه ای بهنجار نیز ارضا کنیم. این عقده باعث می شود که از بدنمان، انرژی حیاتی مان، غذایمان و جنسیتمان کاملا لذت ببریم. بدن آزاد است که احساساتش را ابراز کند و چنین ابراز احساساتی را از جانب دیگران نیز بپذیرد.
ایگویی که به این شکل رشد کرده باشد در ارتباط با دیگران می تواند از سرحد خودش فراتر رود و در عین حال نگران نباشد که از خودش غافل شود. این موضوع درباره صمیمیت هم صادق است. دیگران می توانند ما را درک کنند و ما نیز می توانیم آن ها را درک کنیم. آن ها در سلامت روان ما سهم دارند و ما در سلامت روان آن ها سهیم هستیم.
وقتی به کسی اطمینان داده شود که دیگران به او علاقمند هستند و او را درک می کنند، وقتی فردی از جانب دیگران عشق، مراقبت، همدلی و حمایت دریافت کند ایگوی چنین فردی کنش سالمی خواهد داشت.

هنگامی که کودک به سنین بزرگسالی(بلوغ و سال های پس از بلوغ تا سن بیست سالگی) میرسد می توانیم تاثیرات عقده ی مثبت یا منفی مادر و پدر را در راه رسیدن به استقلال کودک بالغ شده ببینیم، در این زمان دیگر والدین نباید سعی کنند که افرادی ایده آل به نظر برسند. وقتی والدین می خواهند خودشان را افرادی ایده آل نشان دهند، تلویحا جایگاه کودک را بی ارزش می سازند.
در این سن، معمولا عقده ی پدر و عقده ی مادر “خودآگاه” می شوند و فرد تا اندازه ای از والدین حقیقی اش جدا می شود. اما در این فرایند نباید نقش عقده ها را دست کم گرفت . هر یک از عقده ها، به گام هایی در جهت جدایی از والدین مجوز می دهند و مانع گام هایی دیگر می شوند. اگر به فردی هرگز اجازه داده نشود که والدینش را ترک کند و از آن ها جدا شود، یا اگر از اینکه طرز تفکر متفاوتی با پدرش داشته باشد ممانعت به عمل آید، آن گاه اوجنبه های خاصی از عقده ها را تجربه خواهد کرد.
در چنین شرایطی دختر یا پسر جوان مجبور می شود با والدینش بستیزد، چون در غیر این صورت نمی تواند به جدایی از آن ها و آزادی دست یابد.گاهی اوقات – حتی زمانی که والدین به فرزندشان اجازه جدایی از خود را نمی دهند- امکان دارد که فردآنچه را که پدر و مادرش به او نداده اند از دیگران دریافت کند و بدین طریق به استقلالی پنهان دست یابد.
وقتی راه های مستقیم و آشکار دستیابی به استقلال بسته شده اند و فرد مجبور می شود به طور مخفیانه به آن دست پیدا کند، مقداری از قدرت ایگو تحلیل می رود. بعضی از دختران و پسران جوان، بر خلاف تأثیر عقده ها،میل شدید خود را برای استقلال به راحتی برآورده می کنند.

استقلال یعنی میان نیازها و الزامات زندگی خود و اطرافیانمان – پدر، مادر، معلمان، جامعه ای که در آن زندگی می کنیم- تعادل برقرار کنیم. هنگامی که فرد در سنین بزرگسالی وارد چنین مراحلی می شود میتوان تاثیر عقده ی مثبت یا منفی مادر و پدر را بر رفتار کودک بالغ شده ببینیم . او احساس می کند وقت رفتن و شروعی تازه فرا رسیده است.
در طی این مراحل، تغییرات شدیدی رخ می دهند. عقده ایگو خودش را دوباره سازمان می دهد و به شدت تلاش میکند تا بر بی ثباتی احساسات “ارزش خویشتن “چیره شود. بنابراین با وجودی که باید در مقابل والدینمان بایستیم، اما مهم است که تا اندازه ای هم با آن ها همبستگی داشته باشیم.
ما باید والدینی داشته باشیم که سپس بخواهیم از آن ها جدا شویم. به همین دلیل، عقده های منفی که مانع هرگونه جدایی می شوند و عقده های منفی که نوجوان را تهدید به از دست دادن عشق می کنند یا موجب می شوند که او ارزش خویشتن را انکار کند، مشکلاتی را در پی دارند.
والدینی که مانع استقلال فرزندشان می شوندانگار توری امن فراهم می کنند تا فرزندانشان را در آن محافظت کنند. این کار هرگز نمی تواند جایگزین مواجهه ای محبت آمیز، دردناک و صادقانه با فرزندان باشد. والدین از خلال این مواجهه،”خودپنداره ای” راآشکار می سازند که احتمالا نوجوانشان قبلا هرگز ندیده است .
وقتی نوجوان با چنین خودپنداره ای مواجه می شود می تواند خودپنداره خودش را نیز تعیین کند. در چنین مواقعی بچه ها به آرزوهای ناکام والدینشان پی می برند و به احتمال زیاد ازرؤیاهای والدین، آرمانی می سازند که می خواهند خودشان دنبال کنند و به آن دست یابند. گاهی اوقات وقتی نوجوانان کارهایی را انجام می دهند که والدین، خود را از آن ها محروم کرده اند حسادت والدین تحریک می شود . در چنین شرایطی سایه (همه آنچه که فرد باید از سر می گذرانده، در صورتی که چنین نکرده) اهمیت ویژه ای دارد. اغلب اوقات آنچه که نوجوان “راه خودش” می داند، در واقع راهی عمومی و جمعی است . قبل از اینکه نوجوان بتواند مسیری واقعا منحصر به فرد برای خودش بیابد، باید مرحله ی جدایی را طی کرده باشد.