







در روابط زوجین ، افراد فکر می کنند ، بدون شواهد کافی می دانند که همسرشان به چه چیزی فکر می کنند. مثل : ” جواب سلامم را نداد ، پس حتما از دست من ناراحت است.
آنها پیش بینی می کنند که حوادث آینده ، بد از آب در می آیند یا این که خطرات زیادی آنها را تهدید می کند. مثل : ” در امتحان شکست می خورم ” یا ” کاری گیر من نخواهد آمد”.

معتقدند هر چه اتفاق افتاده یا خواهد افتاد به شدت افتضاح ، ناخوشایند و غیر قابل تحمل است . مثل : ” افتضاح می شود اگر در دانشگاه قبول نشوم”.
به خودشان یا دیگران ، صفات کلی و منفی نسبت می دهند. مثل : ” من آدم بدبختی هستم ” یا من آدم بی ارزشی هستم”.
مدعی هستند که کار های مثبت خودمان یا دیگران پیش پا افتاده و ناچیز هستند .مثل: ” این کار از عهده همه بر می آید” یا ” قبول شدن در کنکور که کار مهمی نیست”.
تقریبا همیشه جنبه های منفی را می بینند و به جنبه های مثبت توجه نمی کنند. مثل: ” هیچ کس مرا دوست ندارد”.

بر پایه یک حادثه ، الگو های کلی منفی را استنباط می کنند. مثل: ” این اتفاق همیشه برای من اتفاق می افتد” یا ” در همه کار ها شکست می خورم”.
به وقایع پیرامون و انسان های اطراف با دید همه یا هیچ نگاه می کنند. مثل : ” همه مرا طرد می کنند” یا همه وقتم تلف شد “.
به جای این که حوادث را بر پایه چیزی که هستند ارزیابی کنند. بیشتر آن ها بر اساس چیزی که باید باشند، تفسیر می کنند. مثل : ” باید کارم را خوب انجام بدهم ” یا ” باید در کنکور قبول شوم”.
علت بروز حوادث منفی را به خودشان نسبت می دهند و سهم دیگران را در بروز مشکل نادیده می گیرند. مثل : ” ازدواجم بهم خورد ، چون من مقصر بودم”.
دیگران را علت مشکلات و احساسات منفی خود می دانند و از طرفی مسئولیت تغییر رفتارشان را نیز فراموش می کنند. مثل : ” دیگران باعث عصبانیت من می شوند ” یا ” والدینم باعث و بانی همه مشکلات من هستند”.

حوادث را طبق معیار های ناعادلانه تفسیر می کنند. خودشان را با کسانی مقایسه می کنند که از شما برترند و به این نتیجه می رسند که آدم حقیری هستند. مثل : ” او خیلی موفق تر از من است” یا ” شاگرد اول کلاس در امتحان خیلی بهتر از من عمل کرد”.
به جای این که در حال حاضر به کاری فکر کنند که از دستشان بر می آید، بیشتر به این مسئله می اندیشند که ای کاش در گذشته بهتر عمل می کردند. مثل : ” اگر تلاش کرده بودم ، شغل بهتری پیدا می کردم ” یا ” ای کاش این حرف را نمی زدم”.
دائم از خودشان سوال می کنند چی می شود اگر چنین اتفاقی بیفتد و با هیچ جوابی راضی نمی شوند . مثل : ” حرف شما درست است ، اما چی می شود اگر مضطرب شوم؟ ” یا ” چی می شود اگر نفسم در سینه حبس شود؟”
از احساسات خود برای تفسیر واقعیت استفاده می کنند. مثل : ” چون دلم شور میزند ، پس اتفاق ناگواری می افتد”.
شواهد یا استدلال های ناهمخوان با تفکر خود را ردرد می کنند. مثل : ” هیچ کس مرا دوست ندارد” . هر گونه شواهد متناقض را نادیده می گیرد و در نتیجه فکرتان همیشه تایید می شود.

به جای این که خودشان ، دیگران و حوادث پیرامون را بپذیرند و درک کنند، اغلب آن ها را در قالب ارزیابی های سیاه و سفید می نگرند. دائم خودشان و دیگران را طبق یکسری معیار های دلبخواهی ، ارزیابی می کنند و متوجه می شوند که خودشان و دیگران پایین تر از آن حدی هستند که باید باشند. مثل : ” در دوران دانشگاه خوب عمل نکردم ” یا ” اگر تنیس بازی کنم ، از پس آن بر نمی آیم ” یا ” سارا چقدر موفق است ، ولی من اصلا موفق نیستم”